
روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، روزگاری که سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند و تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.
آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد (ص) غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گیرا درغار پيچيد: بخوان!
محمد(ص) در هراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت: بخوان!
اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمیدانم.
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از لخته خونی آفريد، بخوان که پروردگار تو ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، به آدمی آنچه را نمی دانست، آموخت... و این گونه بود که:
ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد